1 III
فکر می کردی این کار را نمی کنم. فکر می کردی شوخی می کنم. اما بالاخره دیدی. این تصمیم را گرفتم.
تورا می شناسم، در رویاهایم با تو بوده ام. با تو قدم زدم. در همان رویاهای سیاه که دیگران آن ها را «کابوس» می نامند. تو را دیدم. من را قفل می کنی، دستانم را و دهانم را. در گوشم زمزمه می کنی «هیچ چیزی نگو، هیچ کاری نکن»، هیچ نوری در این اطراف نیست.
- عزیزم! من فکر کردم با من می مانی. من فکر کردم آن وعده را قبول خواهی کرد. اما تو... دوباره از تو می خواهم، ازت خواهش می کنم عزیزم! طوری برخورد نکن که انگار زندگی ام را تلف کرده ام. من به هر شکلی که خواستی خودم را نشانت دادم! نمی خواهم تنها بمانم. به من ملحق می شوی؟ به ما؟
+ انگار تمام نقشه هایتان بی پاسخ مانده است! من هم نمی خواهم تنها بمانم و نمی توانم تصمیمی بگیرم که بخاطرش هیچ وقت نتوانم دوباره بخوابم! تو می دانی منظورم چیست... همان انسان هایی که تو می شناسی.
- در این قلمرو فقط باید کمی بمیری، تا زنده بمانی، فقط باید کمی گریه کنی تا احساس مطلوبت را بدست بیاوری. چرا فکر می کنی خیلی آشفته ام؟ «رویا پردازه خودسَر، مغرور، نابغه ی بی منطق، گستاخ» این ها برایت آشنا نیستند؟ من می توانم کاری کنم که دیگر این حرف ها را نشنوی. ما می توانیم راه را برایت آسان کنیم. می توانیم چیزی که می خواهی را در دنیا نصیبت کنیم.
+ کمک شما را نمی خواهم! کِی می خواهی این حرف هارا تمام کنی؟ بگذار آن ها همینطور من را هرج و مرج طلب خطاب کنند. هدفم بزرگ است و خودت می دانی... . فقط در زمانی ام که تو می دانی کِی بیایی، همان زمانی که زندگی آشفته می شود. پس ما همان موجودات تنها نیستیم. یا شاید هم من نیستم... فقط کمی بمیر تا زنده بمانی. با این حرف ها بزرگ شده ام. حواستان نبود، مانند بقیه نبودم. شگرد هایتان برایم تکراری شده اند. من نور را دریافت کرده بودم. انرژی بالایی داشتم. بالاترین فرکانس! سِپَر را حس می کردم. از زمان بالا می رفتم و در میان ستارگان قدم می زدم. من را پایین کشیدید و گفتید که ما همان موجودات تنها هستیم! اما مزه اش را چشیده ام. وعده هایتان نمی توانند من را قانع کنند. رفیسول هم این مزه را چشیده بود اما...حسادت! او هنوز هم می تواند برگردد، ولی! او تو را برایم فرستاد تا به جای ملحق شدن به نور، من را به خودش ملحق کند.
- انگار فرقی ندارد که چه کار می کنم، تو دوباره تصمیمت را از سر می گیری. من سعی کردم، سعی کردم، سعی کردم که تغییر کنم. اما با هر تلاش، توقف کردم. قدرت در دستان من است عزیزم! به من ملحق شو! تو لذتش را چشیدی، در رویاهات! یادت نیست؟ هر چیزی که می خواستی بود. هر چیزی! کاری نکن عصبانی شوم و مجبورت کنم! کسی ما را دوست ندارد. ما در این شب فریاد می زنیم.
و تو قدم زنان نزدیکم می شوی...در رویایی دیگر. یک رویای شیرین. نور دستم را می گیرد. و دوباره آن حس وحشتناک را بو می کنم. به خودم می آیم، اسکلت هارا در دستانم گرفته ام و همه جا تاریک می شود. نمی توانم دستانم را جدا کنم. این یک سراب بود. به هر طرف می پیچم دوباره تو را می بینم. شک می کنم. من خوابم یا این یک واقعیت است؟ تو نزدیک تر از قبل می شوی. زمین های شطرنجی من را دیوانه می کنند! اما من کنترل می کنم. زمانی که تو می گویی «دستانم را بگیر، محکم تر!» این دیگر چه دنیایی ست؟
+ خودت بهتر می دانی. خودتان بهتر می دانید. تمامتان را حس کرده ام. نمی توانید با وعده هایتان من را از من جدا کنید! من مانند شما نیستم. من آزادم! انگار از همان اول هم برای این متولد شده بودم. نمی توانم در برابرتان سکوت کنم. نمی توانم ببینم که چگونه چهره ی کثیفتان را برای مردم می پوشانید و همه چیز را معکوس می کنید. من نمی توانم ساکت بمانم و از این می ترسید. تهدیدم می کنید که بدون امضا کردن آن قرارداد موفقیت در این دنیا غیر ممکن است. اما...برای من اینطور نیست. من با رئیس اصلی از نظر شما قرادادی نمی بندم، به جایش کاری را می کنم که از آن می ترسید. آن موقع هیچ کنترلی بر من نخواهید داشت، هیچ چیزی! بله! این یک تهدید است، پس خودتان را آماده کنید، من تصمیمم را گرفته ام. هر چقدر هم جلویم را بگیرید تاثیری ندارد. تا الان معمولی بودم. شاید کمی، فقط کمی بیشتر از یک معمولی و شما از همین هم می ترسیدید. می خواهم ببینم! می خواهم نابودیِ تان را ببینم! هرچند اگر در آینده باشد. می خواهم عالی باشم.
- عزیزم! آرام باش! درکت می کنم! چندین بار درخواست کمک کردی. جوابی آمد؟ او تورا هم طرد کرده است. نمی خواهم نا امیدت کنم اما تو باید با ما همراه شوی. وقتم را تلف نکن. اینجا امنیتی ندارد. با من همراه شو. فقط کافی است بگویی...کافی است از ما درخواست کمک کنی، سریعاً جوابت را می گیری. هزینه اش یک امضا با خون خودت است و نوشیدن یک جام. نگران ماهیتش نباش. خونِ جوان است، اما یادت باشد، با املای غلط. ما زنده خواهیم ماند. این چیز زیادی ست دخترجان؟ در قبالش پادشاهی در انتظارت است...و تمام آن چیزی که می خواهی. رفیسول تورا می خواهد! من صلاحت را می دانم.
+ می بینی؟ ترس را در صدایت حس می کنم. این برایتان خطرناک است! شاید بهتر باشد امید هایتان نابود شود. من جوابم را می گیرم. اما این را بدان، من صبر می کنم. انگار این دو، چهار، چهار، سه و چهار ها شما را بسیار عذاب می دهند. آن کتاب را می بینی؟ هیچ وقت تغییر نخواهد کرد. هیچ وقت! و من عاشقش هستم. همانطور که در جهان معلق این را دریافت کردم. من کاری را انجام می دهم که حسم می گوید، و من مانند شما اسیر نیستم!
- این اشتباه را نکن، نمی خواهم بهت آسیبی بزنم. گمان بردم با من می مانی. هنوز هم قدرت در انتطارمان هست! حواست هست؟ ما یکدیگر را تکمیل می کنیم. شاید بهتر باشد بگذاری آن دختر شرور خودش را آزاد کند. فقط باید کمی بُکُشیم. تانک من را می بینی؟ این حکومت ماست و می گذاریم تا بسوزد. رویاهای شیرین اینگونه ساخته می شوند. چه کسی می تواند مخالفت کند؟ مردم مارا ناجی این جهان می بینند، چه انسان های احمقی...و تو می خواهی درستش کنی؟ عزیزم ما قرن هاست که این کار را می کنیم. و الان تکه ای از فضا و زمان شده ای. ما هفت دریا را در کمتر از ثانیه ای سفر می کنیم. خودت را نپوشان، چه کسی دوست دارد خوب باشد؟ همه ی انسان های خوب مانند هم هستند. ما دیوانه ایم. ما تلاش کردیم مهربان باشیم، تلاش کردیم خوب باشیم. اما الان بهتر است... اینگونه بهتر است! دروازه های جهنم را باز می کنم. اما از قرار معلوم تو خشم من را می خواهی عزیزم. من را دشمن خودت نکن! کسی حرف هایت را باور نخواهد نکرد. چه کسی به حرف های یک دختر شانزده ساله که از ماجرا های عجیب و غریب صحبت می کند اهمیتی می دهد؟ بیماری های مختلف را نمی شناسی؟ هرچه بگویی بر علیه خودت تمام می شود.
+ اثباتتان می کنم. در زمانه ای که شما جلویم را می گیرید ازتان سبقت می گیردم. این هزینه ی یک آزمایش بود. و این هم از بهایش! باعث شد اندکی زمانم را از دست بدهم اما در جهتی دیگر باعث شد شما را برای خودم اثبات کنم! چه فرکانس عجیبی. اینطور نیست؟ من را دیگر اینگونه صدا نکن. سال ها برنامه ریزی...نتیجه ای نداد؟ شکست خوردید؟ چقدر ضعیف. از همین دختر شانزده ساله ای که هیچ کاری از دستش بر نمی آید؟
- پس می خواهی با جادوی من بازی کنی؟ همه این را خواهند خواند! همه بر او درود می فرستند! سعی نکن از چنگالم فرار کنی! و می دانی این تصمیمت برایت بد می شود. می دانی؟ اگر این کار را کنی خواهی مرد. آیا آماده ی یک طوفان واقعی هستی؟ نتیجه اش را دیدی. آن را بُکُش، آن را بُکُش. ما به جهنم «بله» می گوییم. ما به سمت او می رویم. قبلا در مورد قلمرو شیر های سیاه هشدار داده بودم. و حال، تو را با اسب های سیاه آشنا می کنم.
+ این من هستم! همان انسان! تهدید های پوچتان دیگر باعث تردیدم نمی شوند. من مانند موش شما نیستم که فریب این احساس را بخورم! و جرعتش را دارم. نیازی به توضیحات نیست...خودتان بهتر می دانید. دیگر نیازی نیست تا غروب آفتاب صبر کنی. امشب ماه من کامل است. و آن جغد نادان پشیمان می شود. من تسلیم شما نشده ام. حاضرم در راهی که تکمیل نشده است و ساخته ی دستانم خودم هست قدم بردارم اما پایم را در مسیر شما نگذارم. مسیر من تلنگر دارد. راه برای شما باز است و می دانم که هرزچندگاهی در مسیرم شبیخون می زنید. اما باز هم نمی توانید! شما تسلیم نمی شوید و پیشنهادتان را هزاران بار دیگر تکرار خواهید کرد. من به شما ملحق نمی شوم. من اسیر نمی شوم. کاری کردم که خودتان هم درکش نکردید. و بعد از درخواست کمک متوجه این نیرنگ شدید. هرچه بگویید برایم اهمیتی ندارد. من آزادم! و تنها نیستم. من قدرتی را دارم که شما از آن وحشت می کنید. من آرامش را دارم. من دوباره نور را دارم! نمی توانید دوباره در گوشم زمزمه کنید! شما از این می ترسیدید. این دختر، همان دردسرساز است، همان مغرور، رویا پردازه خودسَرِ، نابغه ی بی منطق، همان گستاخ.
بگذارید همینگونه صدایم کنند. من همان دردسرساز شما هستم!
تارا

برچسب:
نویسنده: مبین باقری